تبليغاتX
زندگی

زندگی
دفتر خاطرات  
قالب وبلاگ
[ بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ من و خودم ] [ ]

سلام اولی پست وبلاگ زندگی من قبلا وبلاگ داشتم ولی به دلایلی دارم تمام پست ها رو به اینجا منتقل می کنم و انشااله میخوام دوباره شروع به نوشتن کنم ..... این روزها خیلی اتفاقات زیبا و نا زیبا برام می افته حیفه که ننویسمشون و ثبتشون نکنم ...

[ بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 7 بعد از ظهر ] [ من و خودم ] [ ]
سلام به همه امروز بعد از روزهای ...........

[ بیست و سوم مهر 1389 ] [ 8 قبل از ظهر ] [ من و خودم ] [ ]
امروز عصر هم روزی بود برای خودش ...


ادامه مطلب
[ چهاردهم شهریور 1389 ] [ 3 قبل از ظهر ] [ من و خودم ] [ ]

با سلام به همه دوستان عزیزم ... این پست را از مشهد مقدس می گذارم و انشااله دعا گوی همه شما هستم.

جای شما خالی و انشااله قسمت همه شما بشه.....


ادامه مطلب
[ ششم شهریور 1389 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ من و خودم ] [ ]
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند ،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش ،
فشرده چوبدست خیزران در مشت ،
گهی پر گوی و گه خاموش ،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز .
***
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام .........
***
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
***
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست .
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام ،
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم ،
که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام ؛
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی ،
و اکنون می زند با ساغر "مک نیس "یا "نیما"
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما .
سوی اینها و آنها نیست .
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خک افتند .
***
بهل کاین آسمان پاک
چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد؛
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بگذاریم .
***
به سوی سرزمینهایی که دیدارش ،
بسان شعله ی آتش ،
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار .
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار ،
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست ،
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ ؛
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ .
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند :
"جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد ......"
***
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها .
پس از گشتی کسالت بار ،
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور :
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
***
بیا ره توشه برداریم .
قدم در راه بگذاریم .
کجا ؟ هر جا که پیش اید .
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما ،
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر .
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود .
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر .
***
کجا ؟ هر جا که پیش اید .
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تردامان ،
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن .
و می نوشد از آن مردی که می گوید :
"چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟"
***
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست .
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست .
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم .
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم .
درین تصویر ،
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا ،
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من .
***
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده ،
که چونین پک و پکیزه ست .
***
به سوی آفتاب شاد صحرایی،
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا ،
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام .
***
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است .
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی فرجام بگذاریم ............



ادامه مطلب
[ سی و یکم مرداد 1389 ] [ 2 قبل از ظهر ] [ من و خودم ] [ ]

تبریک می گم تولد بیست ماهگیتو عشق مامان.

[ هجدهم مرداد 1389 ] [ 3 قبل از ظهر ] [ من و خودم ] [ ]
[ بیست و ششم فروردین 1388 ] [ 7 بعد از ظهر ] [ من و خودم ] [ ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب